خرید بک لینک
من ماندهی بینام و نشان، ز کاروانم
بی نامه و دل شکسته از کبوترانم

شبهای سیه فام، چه خیره مینشینم
بی چشمک تک ستارهای در آسمانم

بی مزر شدم چو تیر اندیشه کشیدم
من آرش و جان بداده در زه کمانم

چون کشتی عشق را به تیر و ترکه بستند
از دست گرفته پا فتاده بادبانم

از عمق سکوت من چه نعره ها بلند است
فریاد من از چشم برون، نه از دهانم

مهر از من و نفرت ز دُمِ عقرب ساعت
من آنچه بخواهم و نه من نیشِ زمانم

هر کس که مرا بدید، از روی بخندید
اندر سرم انقلابهاییست، من آنم


موضوعات مرتبط: شعر
برچسبها: شعر , غزل , علیرضا برجعلی

برچسب: نویسنده: کیان میرزاده تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی