خرید بک لینک
بعد از سی سال به خانه کودکیم در انتهای کوچهای بنبست بازگشتم. همان کوچه؛ اما با آدم های دیگر. همان درخت؛ بزرگ اما خمیده تر. همان خانه ؛ اما پیرتر و رنگ و رو رفتهتر. هرچه در میزدم صدایی از داخل به گوش نمی رسید. با پای راست آهسته به پایین در ضربه ای وارد کردم
و در براحتی باز شد! شگفتآور بود! یعنی از آن زمان که قفل این در را، در آخرین روزی که اینجا بودیم، شکستم، هیچکس آن را تعمیر نکرده بود؟! یادم است رفته بودم برای آخرین عصرانهای که قرار بود در این عمارت با صفا بخوریم، نان سنگک بخرم. یک حس کودکانه و غریبی داشتم که هم ناراحت از ترک این محله و این خانه بودم و همچنین به رویاهای کودکانهام در محله و خانه جدید فکر میکردم. شاید بزرگترین ترین پارادوکس من، احساس غریبانه آن روز بود که هیچگاه تکرار نشد. همینطور سنگک به دست، سنگ فرش های خیابان را با این قاعده که پایم روی زرد ها نرود، دوتا دوتا میپیمودم. سرم پایین بود و تمام حواسم روی این بود که مبادا پایم روی سنگفرش های زرد پیادهرو برود که ناگهان به امیرحسین برخورد کردم و هر دو به زمین افتادیم. از بخت بد با چه کسی هم برخورد کردم! من و امیرحسین از بچگی لجاجت های کودکانهای داشتیم که همیشه حس رقابت را بین ما به وجود آورده بود. ما همیشه مقابل هم بودیم. در مدرسه، فوتبال توی کوچه، حتا خانههایمان هم پشت به هم بود! گویی آنها هم با هم قهر بودند. امیرحسین اشک در چشم هایش جمع شد و دوان دوان به سمت کوچه "کلهر" رفت. من خیالم راحت شد و بلند شدم تا خاک های لباسم را بتکانم. همینطور که داشتم با دست خاک هارا میتکاندم، چشمم به امیرحسین افتاد که گریهکنان، برادرش را آورده و دارد به من اشاره میکند! فهمیدم که حسابی گند زدهام. سنگک را از روی زمین برداشتم و شروع به دویدن کردم. امیرحسین و برادرش هم پشت من میدویدند. تمام وجود من را ترس فرا گرفته بود. نمیدانستم اگر آنها مرا بگیرند چه میشود؛ پس دویدن را ترجیح دادم. به کوچه خودمان که رسیدم، با همین در چوبی پوسیده که تنها مانع فرار من بود رو به رو شدم و تصمیم عجیبی گرفتم! همینطور دویدم و خودم به سمت در چوبی پرتاب کردم و قفل در را شکستم. کتف هایم حسابی درد گرفت. سریع از زمین بلند شدم و دوان دوان به ایوان خانه رفتم. خوشبختانه هیچکس صدای خرابکاری مرا نشنیده بود و چون روز آخر بود، جای نگرانی نبود. نان را همانجا گذاشتم و از این که در آخرین روزی که در این محله بودم، رقیبم را در مسابقه دو شکست داده بودم، حسابی خوشحال بودم و کبکم خروس میخواند. چقدر این خانه برای من صمیمی است. سی سال از او دور بودهام، اما تمام خاطراتش را در دلم نگه داشتم و هر روز آنها را مرور میکردم. آری! آنچه به سردی میانجامد، فراموشی و بیتفاوتی است. چیزی که من هرگز نبودهام. حالا که این در، این چنین مرا شاد کرده، وقتش است به داخل این مخروبه متروکه سرکی بکشم و آنچه از این خانه دارم، در کنار خودش به یاد بیاورم. میخواهم دوباره خودم را پرت کنم! آری! یک! دو! سه!...
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه
برچسبها: داستان کوتاه

برچسب: نویسنده: کیان میرزاده تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی